|
جشن ِ ششم ِ بهمن خجسته باد / احمد پناهنده |
|
|
ششم بهمن ماه سال هزار و سيصد و چهل و يک ِ خورشيدي، در تاريخ ِ جهشوار ِ ايران، از دنياي کهنگي و عقب ماندگي به جهان ِ نو و مدرن، جايگاه ِ ويژه اي دارد. از پس اين روز و رويداد است که جامعه ي کهنه ي ايران فرو مي ريزد و بر خاکروبه هاي آن، ايران ِ مدرن بنا مي شود. در بسياري از عرصه ها نيروهايي که سالها از فعاليت اجتماعي محروم بودند، ديوار جهالت را شکستند و با انرژي بي همتا وارد اجتماع شدند که در رأس اين عرصه ها بايد از عرصه ي زنان ياد کرد که بر کاکُل همگي مي درخشد. اما در برابر اين حرکت ِ روشنايي آفرين ِ فردا و فردا ها، نيروهاي ِ ايست تاريخي قرار داشتند که با تمامي قوا در مقابلش صف آرايي کردند و در اين صف آرايي بدون کوچکترين شرمي در پشت ِ عقب مانده ترين قشر تاريخ قرار گرفتند و غائله ي پانزدهم خرداد ِ سال چهل و دو را آفريدند.
از اين پس بود که اين نيروها براي به بن بست کشاندن درياي ِ خروشان ِ رويداد ِ ششم بهمن، همراه با مرتجعين ِ واپس مانده و نيرو هايي که با حمايت بيگانگان، سلاح ِ جهل بدست گرفته بودند تا با تخريب و ترور، جامعه ي رو به رشد را بر سر مردم خراب کنند، دست در دست هم، فاجعه ي بيست و دو بهمن ماه ِ پنجاه و هفت را سبب شدند.
آري
چهل و هفت سال پيش، بادي فرح بخش بر پهن دشت ايران زمين وزيدن گرفت که چهره ايران را در تماميتش، جوان کرد.
جوانه هاي سبز ِ زندگي ِ مدرن، در باغ ِ بزرگ ِ پر درخت ِايران، سَرَک کشيده بودند تا به غنچه تبديل شوند و در بهار ِ شکوفه باران ِ شکفته گي ِ ايران زمين، لبخندي به لب باز کنند.
عطر ِ دل انگيز ِ جوان کننده و زندگي آفرين ِ نوآوري، شرايط ِ کهنه ي فضاي ِ سراسر ِ ايران را معطر کرده بود و گلاب ِ گلهاي ِ گلستان ِ ايرانزمين، کهن ديار ِ ياران را رايحه اي از بوي خوش نوسازي، در شامه ها نوازش مي داد.
گلهاي ياس دهان باز کرده بودند تا عصاره ي معطر خود را به جشني در هواي شادمان و شادي گستر ِ سراسر ايران، عطر افشان کنند.
قناريها و پرندگان ِ عاشق، همآواز با آواز ِ شاداب و شوق آفرين مردمان پهن دشت ِ بي کران سراي ِ ايرانزمين، سروده هاي ِ بهاري خود را در چهچه اي به لب ترنم مي کردند.
کبوتران، گردن فرازتر از هميشه، در فضاي ِ جشن گون ِ مردمان، جهت شوق رسيدن به يار، معشوق ِ جگرسوزشان را چرخشي مستانه تر مي زدند و در غريو شادي ِ ازدحام ِ شهرها و محله ها، يکديگر را آغوشي عاشقانه و منقار بوسه اي دلربايانه، مهمان مي کردند.
جويبارها را غلغله ي شادماني، از شرشر آب ِ زلال، آرام نبود و تن خود را عاشقانه به قلوه سنگها مي ساييدند تا در لذت هماغوشي با آن، لحظات ِ شور انگيز خود را فرياد کنند.
آبشارها، در شريان هاي کوههاي مغرور و استوار، در همياري اين جشن ِ ايران گستر، بي قرار مي دويدند تا سقوط ِ عاشقانه خود را جهت پيوند خوردن با جشن بزرگ به نمايش بگذارند.
چهره ي شهرها و روستاها با آرايشي متين جلوه گري مي کردند.
گل ِ لبخند، بر لبان ِ ساليان ِ خاموش ِ روستائيان، نشسته بود و بذر ِ زندگي ِ نوين را در زمين ِ متعلق به خود مي پاشيدند تا در جشن ِ برداشت ِ مهرگان، مهر را در سرسراي ِ کاشانه شان جاري کنند.
کودکان مدرسه رو، با الواني از لباس نو وپرچم سه رنگ بدست، در ازدحام خيابانها و کوچه ها دست افشاني مي کردند.
دختران، اين سالارزنان ِ آينده، با موهاي افشان به آفتاب سلام مي کردند و لطافت ورعنايي را خرامان خرامان بر چهره شهر مي پاشيدند.
همه جا آواز بود
همه جا رقص بود
همه جا شادي و شادماني بود
همه جا شور بود
همه جا سرور بود
همه جا صفا بود
همه جا عشق بود
همه جا خنده بود
در کلاس سوم ابتدايي، خانم معلم ما، يکپارچه ذوق بود و با لباس ِ مدرنش، افکار کهنه را در ذهن ما بچه هاي ِ در حال رشد مي شست تا به زيبايي و عطر ِ معطر ِ گلاب ِ زندگي ِ مدرن، آغوش باز کنيم و جامه ي کهنگي و زشتي و عقب ماندگي را از دل و جان و تن بيرون آوريم.
تکان ِ اجتماعي، در تمامي ِ کالبد جامعه، حرکتي در همه سو براي سازندگي ايجاد کرده بود.
جاده هاي خاکي يکي بعد از ديگري قير اندود شده و در کوتاه زمان به جادهء اسفالته تبديل مي شدند.
لباسهاي ژنده و وصله دارمحو مي شدند و جاي آن، جامه ي نو بر اندام جلوه مي فروخت.
رونق اقتصادي در چهره ي بازار، فزوني ِ کالا و قدرت ِ خريد ِ مردم را افزون کرده بود.
خانه هاي گلي يکي پس از ديگري جاي خود را با ساختمانهاي بلوکي و آجري عوض مي کردند.
جوانان ِ شهر، چه دختر وچه پسر، جوانه هاي عشق سالاري را در کوچه ها و خيابانها رشد مي دادند تا به غنچه تبديل شوند و در بهار ِ بلوغ، پس از گره خوردن با جويبار ِ عشق، باران ِ عاشقانه ها را در دلها بباراند.
نو آوري ونوسازي در همه سو، سو سو مي زد.
دهقانان پس از سالها زجر و بيگاري براي ارباب، صاحب زمين شده بودند و بذر شوق را در زمين خود مي کاشتند تا سفره مردم را شوق افشان کنند.
داس ِ برزگر، ساقه گندمي را درو مي کرد که خود بذرش را کاشته بود و اينک آن را به خانه مي برد بدون اينکه اربابي بالاي سر داشته باشد.
جنگلها از دست چپاول گران ِ طبيعت ِ سبز، بيرون کشيده شد ه بود تا اکسيژنش را هر چه بيشتر در" دمي "، درون ِ سينه ي شهروندان ايران فرو دهد و طراوت و گوارايي ِ گلاب گون ِ نسيم ِ جان بخش و روح نواز را در چهره ها نوازش دهد.
ديگردست غارت گران ِ درختان ِ حيات بخش ِ طبيعت، در هرشکلي کوتاه شده بود و جنگل و مرتع در تماميتش به ملت تعلق گرفته بود.
زنان، اين سالاران همسران و آزاده دختران براي نخستين بار پس از تازش ِ تازيان به ايران ِ جان ِ همه ي جانان، از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به سزاوار برخوردار مي شدند و سرنوشت زندگي ِ اجتماعي خود را رقمي به قدم، قلم مي زدند.
باز شدن ِ پاي ِ زنان در عرصه هاي اجتماعي و عرضه کردن صلاحيتهاي بي همتاي انساني، چهره ي شهرها و حتي روستاها را دگرگون کرده و زيبايي و لطافت را در چشمان ِ جامعه، به فزوني افزون بخشيده بود.
شتاب ِ شوق آفرين ِ زنان، انرژي مردان را از قيد جهل و جهالت و خرافات و تنگ نظري، آزاد کرد و در کنا زنان ِ سالار ِ جامعه، جهشي پروانه وار، به عشق ِ انداختن طرحي نو در آسمان ِ ايرانزمين به پرواز در آمدند.
ازدحام ِ شگفتگي در غوغاي ِ شهرها افزون شده بود و جامعه ي شادمان، از شادي ِ دريدن کهنگي و باز کردن قفل جامعه ي بسته، شاداب شده بود.
همه جا رقص بود و پايکوبي
همه جا شوق بود و ذوق ِ زندگي
همه جا شاداب بود و شادي و شادماني
همه جا آواز بود و ترانه هاي بهاري
همه جا صداي خوش بود و چهچه ي قناري
همه جا زيبا بود و روشن و آفتابي
همه جا خنده بود و خرسندي و خوشحالي
همه جا شکوفه بود و شکوه بود و شکوفايي
همه جا صفا بود و صدا بود و سالاري
کارگران در سهام ِ کارخانه ها سهيم شده بودند و آينده اي درخشان را براي خود و فرزندانشان ذخيره مي کردند.
چکش ِ سازندگي شان هرروزه بر سندان ِ جهالت وعقب ماندگي فرود مي آمد و فزوني ِ توليد، در همه سويش، بازارها را انباشته بود.
کار براي سازندگي ِ ايران، جهت نيل به سمت ِ رفاه اجتماعي، کارگران را انرژي آزاد کرد ه بود تا حاصل ِ کارشان را در رونق ِ اجتماعي رويت کنند و خود از اين رونق کامياب.
بيکاري مقوله اي غريب شده بود و جامعه، همه ي نيروهاي ِ راکد مانده را جذب کرده بود و دست مردم به حدي پر شده بود که توان خريد آنها را افزون کرده بود.
پيشرفت را مانعي متوقف نمي کرد وسر ِ آن داشت که در عقب افتاده ترين نقاط کشور، فرزندان محروم را از جهل ِ بيسوادي و تعصب ودگم خرافات سالاران، بيرون کشيده و چشم آنها را به آينده ي روشن باز کند.
به همين منظور بخشي از مشمولين خدمت وظيفه ي اجباري به دور ترين ومحروم ترين آباديهاي کشور تحت نام سپاه دانش اعزام شدند و پرده جهل و بيسوادي را با همتي طاقت فرسا دريدند ونور ِ ديدگان ِ محرومان از سواد را فزوني بخشيدند.
براي ريشه کن کردن بيماريها وجلوگيري از هلاک شدن محرومان از امراض و نبودن بهداشت، سپاه بهداشت شکل گرفت تا در حد توان، بتوانند مناطق محروم از بهداشت را با بهداشت آشنا کنند.
اين اختصار نوشتاري که در بالا آمد همگي شروع يک حرکت ظرفيت آفرين بود به سوي آينده اي روشن و شکوفا.
ششم بهمن ماه 1341، سحرآغاز کرده بود و پادشاه ايران در يک نطق راديويي شش اصل اوليه ي رفرم ارضي و... را اعلام کردند تا دست مايه اي شود براي يک حرکت شورانگيز، جهت واژگوني ِ سيستم کهنه و بسته ي اجتماعي و پرواز ِ پروانه وار به سمت دنياي نوين.
وقتي که ديپلم متوسطه را گرفتم 10 سال از شروع رفرم ارضي و...مي گذشت و به عينه مي ديدم که طي اين 10 سال چهره ي کشور در همه عرصه ها تغييري آينده ساز کرده است.
دهه پنجاه خورشيدي دهه شکوفايي و گل دادن نهال فرو رفته ي رفرم در جان ِ جامعه بود وما هرکدام به تناسب از باغ پيشرفت گلي مي چيديم.
اين رويداد ِ تاريخي، نقطه ي عطفي بود جهت گزار از جامعه فئودالي به سمت جامعه باز سرمايه داري که در بطن و ضمير و ذهن خود ترقي خواهانه بود و حمايت همه جانبه از اين حرکت آينده دار و آينده ساز از وظايف نيروهاي ترقي خواه در همه رنگش محسوب مي شد.
صرف ِ مخالف بودن با شخص پادشاه هيچ مشروعيتي را در مخالفت با طرح رفرم ارضي و.... براي آنها مجاز نمي کرد. و هر گونه مخالفت با اين طرح ِ ترقي خواهانه و پيشرفت آفرين در واقع آنها را همسو با کهنه انديشان و همکاري با جهالت سالاران مي کرد.
پس عجيب نيست که همه ي اين به اصطلاع آزاديخواهان ونيروهاي ِ مترقي از طيف ي ملي گرفته تا تيره مذهبي با روبان ِ ملي و يا نيروهاي نمازگزار به سمت کرملين گرفته تا نيروهاي ديگر در همين طيف ها در مخالفت با طرح رفرم ارضي و ... پشت غائله ي خميني در 15 خرداد 1342 علم برافراشتند و سينه ها را با مشت و زنجيرها را بر پشت خود کوبيدند تا بر آزادي ِ زنان براي انتخاب کردن و انتخاب شدن، بسان تازيان، تازش کنند.
و کردند آن تازش را
به پا کردند آن غائله را
کُرنش کردند آن ديو را
دريدند آن آزادي را
هجوم بردند آن نوآوري را
مسخره کردند شور مردم را
و عاقبت در يک ماراتن ِ نفس گير ِ ضد ملي، ضد ترقي، ضد روشنايي، ضد سازندگي و ضد آزادي با مرتجع زمان همدست شدند و ملتي شريف را به قربانگاه فرستادند و کشور ايران را دو دستي تقديم ديو سيرتان کردند و خود به شديدترين شکل ممکن سياست شدند.
مي گويند و چه عبث هم مي گويند که محمد رضاشاه نمي خواست آن رفرم را انجام دهد بلکه با زور ِ کندي و با تحميل دکتر علي اميني وادار شد آن رفرم را انجام دهد.
مي گوييم بسيار خوب ولي اين رفرم انجام شد حال چه اميني مي کرد و چه شخص پادشاه، در صورت مسئله هيچ تغييري ايجاد نمي کند.
مهم، نفس رفرم بود که انجام پذيرفت و جامعه را از حالت بسته باز کرد و انرژي ها آزاد نمود.
مي گويند باني طرح اصلاحات ارضي، آقاي حسن ارسنجاني بوده که پادشاه به نام خود ثبت کرده است.
مي گوييم آن طرح در واقع براي اصلاحات ارضي ايران تدوين شده بود و ديديم که در جهت نو کردن ايران خرج شد حال چه به نام پادشاه ايران باشد و چه بنام حسن ارسنجاني.
مطرح کردن چنين اشکالاتي در واقع بهانه اي بيش نيست که نشان از ذات ويرانگر دارد. به همين سبب است که تمامي حرکت هاي غرورآفرين ِ آينده ساز ِ آن پدر و پسر را به سخره گرفتند و بر آنها تاختند، هر آنچه داشتند باختند و با سر در اندرون مآتحت ِ ديو جماران فرو افتادند.
کوته بيني، تنگ نظري و ضديت کور، منطق و علم ِ عمل اجتماعي را در ذهن هاشان بيرنگ کرده بود و جاي آن کپک، در خانه مغزشان لانه ساخته بود.
اين حضرات نمي دانستند که هر عمل ِ اجتماعي را علمي است و منطق و يا حسابي است و کتاب.
به اين معنا:
که اگر جريان ويا فردي به عناصر ترقي خواهي در يک حرکت شکوهمند، به هر بهانه اي تازش کند، از محدوده و طيف ِ ترقي خواهي خارج مي شود و به کهنه گرايي سلام مي کند.
به همين سبب است که چنين نيروهاي به ظاهر ترقي خواه در آن سالهاي آغازش ِ پرش ِ پروانه وار به سمت دنياي نوين با تازش بر سازندگي و نوآوري، در اندرون ِ چاه ِ جهالتسالاران و حجرهاي تنيده شده از تار ِ عنکبوت ِ کهنه پرستان فرو رفتند.
چهل و پنج سال از آن حرکت شکوهمند مي گذرد و افسوس ودريغ که تا به امروز نديده ام عناصر ويا جرياني از طيف چپ گرفته تا مليون و مذهبيون با روبان ملي و و و از آن رويداد، يادي بکنند و يا از آن تاريخ، قدمي به قلم آشنا کنند.
همچنين نديده ام که از رويداد ِ آزاد ساز ِ زنان، از پرده حجاب ِ بندگي و بردگي، نيروهاي ترقي خواه بويژه زنان در طيف ِ چپ، قلمي روي کاغذ بچرخانند.
اين انتقاد را بيش از هر کس و يا جرياني به زناني مي کنم که ادعا دارند آزاديخواه هستند و مدعي برابري با مردان. اما روزي را که تاريخ ِ زمان، آنها را از چادر و چاقچور بيرون کشيد، جشن نمي گيرند که هيچ، حتي يادي از آن نمي کنند.
شهامت در اين نيست که اسلحه در دست بگيريم و پاسبان ِ سر محل را تيرباران کنيم و يا رگ گردن برجسته کنيم و شعارهاي بي شکوه و بي غرور بدهيم.
شهامت در اين نيست که ژست ترقي خواهي به خود بگيريم و حرف هاي بي ماليات را بلغور کنيم.
بلکه شهامت در اين است که تاريخ خود را بخوانيم و از رويدادهاي آن، بدون هيچ واهمه اي، آن چه را که گذشت حال چه خوب و يا چه بد، پاسش بداريم و يا معايبش را بگشاييم و راه نوين تري را نشان دهيم نه اينکه سکوت کنيم و از کنار تاريخ بگذريم.
با اين ديدگاه به سالروز ِ رويداد ِ خجسته ي ششم بهمن 1341 سلام مي کنم و آن روز نوين و آينده ساز را که نقطه عطفي بود جهت گذار از جامعه فئودالي به جامعه باز ِ سرمايه داري، در دل و جان خود گرامي مي دارم.
نويسنده: احمد پناهنده
This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it
|